الملا فتح الله الكاشاني

54

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

نامى داشته چون رمل عالج و دهنا و ميسيرين و آن ما بين زمين عمالقه بود تا بحضرموت و همه بتپرست بودند و هر قبيله را بتى بود يكى صداد و ديگرى صمود و ديگرى هباد و ايشان را قوتى عظيم بود و جسدى جسيم و با وجود بت پرستى دست بظلم و تعدى دراز كردندى و فساد و افساد در ميان ايشان شايع شدى حقتعالى هود را بايشان فرستاد و او حسيب و نسيبتر از همه بود پس اظهار دعوت كرد و ايشان را از بت پرستيدن و ظلم و فساد منع كرد ايشان قبول نكردند و در عتو و طغيان افزودند و او را بدروغ داشتند و هود هر چند تهديد و تخويف ايشان ميكرد بجايى نرسيد و در جواب ميگفتند كه من اشد منا قوة از ما قوىتر نيست پس اللَّه سبحانه سه سال باران را از ايشان باز گرفت و ايشان به علت غلا و قحط مبتلا شدند و طاقت ايشان طاق شد و عادت ايشان چنان بود كه اگر كسى را رنجى و بليتى رسيدى و خواستى كه از آن خلاص شود به مكه آمدى و دعا كردى بمقاصد خود رسيدى و در آن وقت خانهء كعبه از پشتهء رمل سرخ بود و مكه را عمالقه داشتند و تسميهء ايشان بعمالقه به جهت آن بود كه پدر ايشان عمليق ابن لاود بن سام بود و مهتر ايشان معوية بن بكر بود از فرزندان عاد چون قحط بر ايشان اشتداد يافت هفتاد كس را به مكه فرستادند كه براى ايشان طلب باران كنند و از جملهء آنها قيل بن غبر بن عاد الاكبر بود و مرثدين سعد و مرثد مسلمان بود و اسلام را پنهان ميداشت و چون نزديك معوية بن بكر آمدند معوية ايشان را در خارج حرم فرود آورد و اكرام ايشان كرد و ايشان يك ماه نزد وى بودند و شب و روز بخمر خوردن مشغول بودند و معوية را دو كنيز بود كه ايشان را جرادتان ميگفتند از بهر ايشان سماع و رقص كردندى و ايشان بلهو و لعب مشغول شده رنج و قحطى قوم خود را فراموش كردند و هر روز يك دو نامه بمعاويه ميرسيد مشتمل بر شكايت سختى و قحطى حال ايشان بود و معويه شرم ميداشت كه آن نامها را به مهمانان بخواند تا نسبت بخل به او ندهند پس روزى چند بيت بگفت و كنيزان را تلقين كرد كه فردا چون اين قوم بلهو و لعب و طرب مشغول شوند شما اين ابيات را در حين سماع و سرور بايشان خوانيد تا ايشان را تنبيهى شود و ان ابيات اين بود ( الا يا قيل ويحك قم فهينم لعل اللَّه يسقينا غماما فيسقى ارض عاد ان عادا قد امسوا ما يبسون الكلاما من العطش الشديد و ليس يرجو به الشيخ الكبير و لا الغلاما و ان الوحش ياتيهم جهارا و لا يخشى لعادى سهاما و انتم هاهنا فيهما اشتهيتم نهار كم و ليلكم النياما فقبح وفدكم من وفد قوم و لا القوا التحية و السلاما ) چون جرادتان به اين ابيات مترنم شدند ايشان متنبه شده گفتند كه قوم ما ما را بكارى فرستاده‌اند و ايشان در رنج و تعباند و ما در عيش و طرب پس مقرر كردند كه فردا بروند و دعا كنند كه خداى تعالى باران بر قوم ايشان فرستد مرثد كه مسلمان بود گفت اى قوم شما در استسقا خطا